خرید بک لینک
بعضی وقتا به سنم ک فکر میکنم یهو میترسم...نه بخاطر این ک گذشت..بخاطر اینکه هیچ کاری نکردم...چرا بعضیا خیلی راحت تک تک مراحل زندگی رو طی میکنن..اما بعضیا مثل من نمیتونن..در حالی ک خیلی کارا رو دوس دارم انجام بدم..بیشتر ب مشکلاتم فکر کردم...تا ب اینکه چی خوشحالم میکنه...الان 23 سالمه...احساس میکنم خیلی عقب افتادم...شاسد خیلیا بگن اول راهی...درست قبول..اما منتو نوزده سالگی هم یادمه میترسیدم ک کاری نکنم...احساس تنهایی میکنم...دوس ندارم توهمی باشم..مثلا در مورد محسن..رابطمون فقط احساسی بوده...درسته همیشه ب ازدواج اشاره کرده...اما هیچ شناختی از خانواده های همدیگه نداریم..احساس میکنم فقط ب خاطر غریضشه ک باهام هست..بدبین نیستم..اما محسن اصلا موقعیت منو نمیدونه..بهش ی چیزایی گفتتم...اما اصلا ب واقعیت توجه نمیکنه...ی چیز وحشتناک تر اینکه تاحالا همو ندیدیم..هر وقت خاستیم نشده...خیلی تو خونه موندم...حرفای قشنگ قشنگ زیاد از تلگراموهمین وبلاگا و خیلی جاهای دیگه خوندم..اما احساس میکنم مغزم محدود شده...من خیلی راحت ناراحت میشم...این خونه حالمو بهم زده...خیلی کثیفه..دوس دارم یجای تمیز باشم...حتی برای چند دقیقه..چرا هر چی این خونه رو مرتب میکنم باز زودی کثیف میشه...البته احتیاج ب مرمت داره...بعضی وسیله ها هم خیلی کهنه هست..خوب نیس ی جوون تو ی خونه ی کهنه باشه...عذاب آوره..دقیقا میدونم چی میخام..اما چجوری؟؟دانشگامم اخراشه...کاش این دانشگاه نمیرفتم..جای من نبود...کی گفت برم عمران؟اصلا من حواسم کجاست؟احساس میکنم دختر بودن یادم رفته..از بس مشکلات داشتیم...من اجازه نداشتم ی آرایش خیلی معمولی داشته باشم...چرا بعضیا آدمومحدود میکنن...یا پوشیدن بعضی لباسا...تو دانشگا با همه فرق داشتم...حالا نه خیلی ها...ولی بنظر خودم خیلی...ی زمانی ک مثل الان دلم پر میشد میرفتم چت روم با یکی حرف بزنم...این کار برام عادی شد...اما وقتی با محسن حرف زدم..ازم خواست فقط با خودش حرف یزنم..منم قبول کردم..الان بعضی وقتا ب سرم میزنه ...چون واقعا تنهام...موقعیت مالیم جوری نیس ک بخام برم بیرون کلاسی جاییی...ولی اینکارو نمیکنم بخاطر محسن بیشتر ..حس خوبی بهم دست میده..اما این رابطه پر ازسواله برام...محسن خیلی حساسه..حق داره...با توجه ب شرایطش..اما منم ظرفیتم تکمیله...ما هردوتا مشکلاتمون زیاده..بخاطر همین خیلی دعوا میکنیم...بعضی وقتا فک میکنم مال هم نیستسم...شاید یکی باشه ک از من بهتر درکش کنه..ولی حسود میشم....نباید دل میبستم ب کسی ک هنوز شوهرم نشده..البته دختر لجبازی نیستم همیشه میدونو واسه برنده ها خالی گذاشتم..هیچ وقت تو باغ نبودم..اینم از مزایای ی خانواده ی آرومه!!!دنبال مقصر نیستم..ده سال عمرم ب فنا رفت..واسه همین چرا ها...الان دنبال امنیتم..دنبال استقلال...میخام از تنهایی دربیام....ی رابطه ی همیشگی میخام...میخام خودمو خالی کنم..رها بشم...میخام دیگه تو مسیر زندگیه خودم قدم بردارم..همه ی دوستام میدونن دارن چیکار میکنن...الا من...الکی خوشم...ی لیسانس الکی دارم میگیرم..هیچوقت تو کلاس نبودم...ی روز دوس دارم ب بابام بگم ک نزاشتی من خودم باشم....وقتی ده سالم بود عروسیه خالم رقصیدم شبش کتک خوردم دیگه خیلی کم رقصیدم..شاید یکی دوبار تا الان....اما الان درونم حس میکنم من رقصیدنو دوس داشتم...شاید بگید خب پاشو برقص..اما من تو ذوقی خوردم...چرا سخته برام؟؟چ لزومی داره نظر خودمونو بهم تحمیل کنیم...نمیخام بیشتر بازش کنم...فقط دوس دارم ی دختری باشم ک ناز داشته باشه نه نیاز...این اصلا برای ی دختر خوب نیست...

برچسب: شما بگید چیکار کنم, نویسنده: مانی حیدری تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 10:23

صفحه بندی