خرید بک لینک
نميدونم چجوري بگم..بعضي وقتا يه اتفاقاتي ميفته که هاج و واج ميموني..اشتباه نکنيد اين مسئله در مورد محسن نيس!يکي از دوستان صميمي دبيرستان ،ي ماهه قبل عروسيش بود،منم با خواهر جانو مامانم رفتم،خيلي هم خوشحالم بودم،ازين بابت ک رفيقمم خوشحاله ک دوستاش اومدن،فرداي عروسيشم زنگ زد کلي تشکر کرد،تا اينکه دو هفته قبل ،براي خواهرم ي خواستگار معرفي کرد،حالا خواهرم گفت ک ما ک نميدونيم کيه شماره خونه رو نده،اما رفيقم گفت ک آشنا بشين اين حرفا،ازونجايي ک رفيقم منو خوب ميشناسه قبول کرديم و شماره بابا رو داديم ب خواست خودش ،چشتون روز بد نبينه ،اون آقا ب بابام زنگ زد قرار گذاشتن همو ببينن،اينم بگم ک بابام قبل صحبت ي تحقيقي هم انجام داد،ک همه ب اتفاق گفتن پسره خوبيه،خوب ک نه عاليه،خلاصه بابام قبول کرد اين آقا رو ببينه ،حالا برنامه يجوري شد ک اومدن خونه دم در بابام رفت ک ي صحبت کوچولو داشته باشه ،اونجا بود ک فهميديم،آقا کارگر ،ظاهرشم بي نظم شلخت،قيافشم ايراد نميگيرم اما اصلا در حد خواهرم نبود،تحصيلاتم ديپلم،هيچ پولي هم نداشت،حالا پولو جهت اطلاع گفتم ،کلا از ي تبار ديگه اي بود،بگم ک خواهرم اول از همه خيلي خانومه،خوشگل ،خانوم مهندس،تحصيلاتش ارشد ،خوشگل تعريف نباشه ،جلوي خواهرم از بابت همچين دوست ناداني شرمنده شدم،هر کي باشه زنگ ميزنه هر چي از دهنش درمياد ميگه با خيال راحت...ميگم آخه کسي از بي شوهري ناليد؟!!جز خوبي ب تو چ يکار کرده بودم؟چن شب بعد ک خودش فهميده داستان از چ قراره ،بهم تک انداخته،فاز اين آدمو نميفهمم،کارش توهين محض بود،خودش بقول معروف ک ميدونه چيکار کرده متواري شده ..واقعا ک متاسفم واسه همچين آدمايي ک اسمشو گذاشتم دوست،يعني من اگه بودم هيچوقت با دشمنم اينکارو نميکردم،فقط کافيه زنگ بزنم اين حرفرو بهش بگم خ...خجالتم خوب چيزيه

برچسب: روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی,روزنوشت مهاجرانی,روز نوشت محمد نوری زاد,روزنوشت,روز نوشته های یک معلم,روز نوشته,روز نوشته های من,روزنوشته های پرویز درگی,روز نوشتن دعای شرف شمس,روز نوشت های من, نویسنده: مانی حیدری تاريخ: سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت: 14:49

صفحه بندی